تبلیغات
لژیون همسفر ربیعی - باوری در ناباوری !!!
 
لژیون همسفر ربیعی
جایی در پشت ذهنت به خاطر بسپار که اثر انگشت خدا بر همه چیز هست !
دوشنبه 13 آذر 1391 :: نویسنده : همسفرفردی
امروز سه¬شنبه است. 15 روز به پایان فصل پاییز، مانده است. صبح از خواب، بیدار شدم، قطعۀ کوچک خود را روی زبان قرار ندادم. قطعات را شمارش کردم، دقیقاً 16 قطعه مانده بود که بایستی طبق برنامه تا پایان پاییز، برنامه را ادامه بدهم و هنوز خودم هم نمی¬دانم چه رخ خواهد داد. آیا به همین ذره، وابسته هستم یا نه؟ بهرحال طبق برنامه، صبح را استفاده نکردم و منتظر بودم اتفاقی رخ دهد؛ اما این دلخوشی را داشتم که اگر مشکلی ایجاد شود هنوز زمان دارم و اگر لازم باشد، برنامه را تا هر وقت که باشد ادامه خواهم داد.


اما موضوعاتی به ما می¬گفت، کار تمام است؛ یکی آن تصویر غسلی بود که توسط باران، در صحرا انجام گرفته بود؛ دیگری مسئلۀ درخت پوسیده بود که از بین رفته بود و سوم اینکه؛ برفها و یخها کاملاً آب شده بودند. به هر ترتیب تا ساعت یک بعداز ظهر صبر کردم، هیچ اتفاقی رخ نداد؛ ولی با خود گفتم، عجله به خرج نده و طبق برنامه، ذرّۀ خود را بخور و به همین انگیزه، ذرّه را روی زبانم گذاشتم. دهانم کمی تلخ شد؛ ولی تغییراتی را احساس نکردم، چون دیگر خماری، آن مفهوم و آن معنی را نداشت.


روز بعد، چهارشنبه 16/9/76 باز هم سهمیۀ خود را نخوردم و تمام وقت در اندیشه بودم که چه می¬شود. بهرحال، چهارشنبه را هم بدون هیچ اتفاقی سپری نمودم و شب را خوابیدم و گفتم؛ فردا صبح، استفاده خواهم کرد.


صبح پنج¬شنبه فرا رسید و40 ساعت گذشته بود که من از مواد، استفاده نکرده بودم و اوضاع، کاملاً عادی بود و هیچ اتفاق منفی، رخ نداده بود. باز هم از خـوردن مـواد، خودداری کردم و پنجشنبه هم در کمال ناباوری سپـری شد تا اینکه جمعه، ساعت 5 صبح شد. اکنون 64 ساعت گذشته بود و من در شک و یقین بودم. نه باورم می¬شد و نه جرأت می¬کردم به کسی بگویم. تا اینکه جمعه ساعت حدود یک بعداز ظهر شده بود و 72 ساعت را بدون هیچ کم و کاستی سپری کرده بودم. همسرم سؤال کرد؛ برنامه چگونه پیش می¬رود؟ راضی هستی؟ مشکلی نداری؟ چیزی نمانده، طاقت بیاور.


به او گفتم؛ امروز سه روز است که از مواد استفاده نکرده¬ام و می¬بینی کم و کسری ندارم. او از خوشحالی فریاد کشید و اشک از چشمانش جاری شد و بغض گلویش را گرفت. در یک کلمه گفت؛ قسم بخور.
گفتم؛ خودت می¬دانی ما هرگز قسم نمی¬خوریم؛ امـا اینبار اشکالی ندارد، به همان الله که ذکر نامش بدن ما را به لرزه در می¬آورد، سه روز است که از مواد و همان ذرّه هم استفاده نکرده¬ام و خودت می¬بینی کـه هیچ اتفاقی، رخ نداده است. اکنون در باور خودم هم نمی¬گنجد و باوری است در ناباوری. او خدا را ستایش کرد و فریاد دیگری کشید و به گریۀ خود ادامه داد و این گریه برای ما گریۀ شادی بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 06:25 ب.ظ
I simply couldn't depart your website prior to suggesting that I actually loved the standard information a person supply
for your guests? Is gonna be again frequently in order
to investigate cross-check new posts
چهارشنبه 23 فروردین 1396 01:09 ق.ظ
I visited various sites except the audio feature for audio songs existing at this site is genuinely
wonderful.
سه شنبه 14 آذر 1391 09:45 ب.ظ
سلام. خدا قوت این جملات و نوشته های جناب آقای مهندس هیچ گاه از ذهنم خارج نمیشود . این روز بزرگ را به شما و همه دوستان کنگره 60 تبریک میگویم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کنگره 60 درمان اعتیاد Make your flash banner free online Create your flash banner free online Create your flash banner free online Create your flash banner free online Create your flash banner free online< وبلاگ نویسان کنگره 60